... مرد جوانی که برای کسب روزی به صحرا میرفت از صبح تا عصر هیزم جمع می کرد و برای فروش به شهر می آورد و می فروخت تمام درآمد او یک دینار بود او از این وضعیت به تنگ آمده بود برای همین برای شکایت پیش پیامبر رفت و گفت تو که پیامبر خدا هستی به خدا بگو کمی این درگاهش را کج کند تا وضعیت من از این بهتر شود سخن مرد برای پیامبر شیرین آمد به او گفت برو به خانه ات از فردا خدا درگاه اش را برای تو کج می کند فردا مرد جوان به صحرا رفت و هیزم جمع کرد و برای فروش به شهر برد ،همان شب بزرگترین تاجر شهر میهمانی بزرگی داشت و تمام سران و تاجران شهر میهمان او بودند، همسر تاجر به او گفت یکی از نوکران که مسئول پذیرائی است مریض شده برو در شهر و نوکری را برای امروز استخدام کن،تاجر به شهر رفت و جوان خوش سیمای را دید که کنار خیابان نشسته و بسته ای هیزم در کنارش است کنار او رفت و گفت این بسته هیزم را چند می فروشی :یک دینار تاجر گفت اگر امشب در منزل من از میهمانان پذیرائی کنی 10دینار به تو خواهم داد مرد جوان خوشحال شد و با او به منزل تاجر رفت همسر تاجر وقتی جوان هیزم شکن و زیبای اش
را دید به تاجر گفت او را بفرست حمام و لباس زیبائی را به او بده زشت است با لباس مندرس و کثیف از میهمانان پذیرائی کند وقتی مرد هیزم شکن از حمام با لباس های تمیز بیرون آمد تاجر و همسراش باور نمی کردند او همان مردهیزم شکن باشد. شب هنگام میمانان تاجر آمدند و جوان هیزم شکن از آنها پذیرائی کرد میهمانان از زیبای خیره کننده مرد جوان تعجب کردند و از تاجر پرسیدند او کیست و مرد تاجر گفت او برادرزاده ام است که برای دیدن من آمده است,میهمانان بسیار از اخلاق و زیبائی جوان تعریف کردند و به تاجر گفتند بی شک جوان برازنده ای است بهتر است او را به عقد تنها دخترت دربیاری تاجر پیش همسرش رفت و گفت که بدبخت شدیدم چرا که میهمانان می گویند که برادرزاده ات را به عقد تنها دخترمان دربیاوریم حال چه باید کرد،همسراش گفت عیبی ندارد که که به آنها بگو باشد بعد که آنها رفتند عقد را کنسل می کنیم،تاجر پیش جوان هیزم شکن رفت و ماجرا را برای او تعریف کردو او قبول کرد که موقتا به عنوان همسر دختراش باشد به جوان هیزم شکن لباس دامادی پوشاندند و او را به بالای مجلس بردند حقا که خداوند جمال و زیبائی را در مرد جوان تمام کرده بود و او با آن لباس های فاخر همانند شاهزاده ها بود و میهمانان همگی در دل ارزو می کردند که ای کاش او داماد انها بود جوان به عقد دختر تاجر در آمد ......
ادامه دارد
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 10:23  توسط زهرا بهارلویی
|
کتابخانه عمومی پروین اعتصامی یانچشمه...
ما را در سایت کتابخانه عمومی پروین اعتصامی یانچشمه دنبال میکنید
برچسب: حکایت,
نویسنده:
بازدید: 101
تاريخ: چهارشنبه
22 شهريور
1396 ساعت: 7:46